العلامة المجلسي
729
حياة القلوب ( فارسي )
گفتند : ما به يك دينار مىخريم . چون با مادر خود مصلحت كرد گفت : به چهار دينار بفروش . چون به بني إسرائيل گفت : مادرم چهار دينار مىگويد ، گفتند : ما به دو دينار مىخريم . چون با مادر خود مصلحت كرد گفت : بلكه به صد دينار بفروش . پس ايشان گفتند : به پنجاه دينار مىخريم . همچنين آنچه ايشان راضى مىشدند ، مادر مضاعف مىكرد ، وآنچه مادر مضاعف مىكرد ايشان به نصف راضى مىشدند تا آنكه رسيد قيمت آن گاو كه پوستش را پر از طلا كنند ! پس به آن قيمت گاو را خريدند وكشتند . استخوان بيخ دم آن را كه آدمي از آن مخلوق مىشود در أول ودر قيامت نيز اجزاى آدمي بر آن تركيب مىيابد گرفتند ، پس بر آن كشته زدند وگفتند : خداوندا ! به جاه محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلم وآل طيّبين أو كه اين مرده را زنده گردان وبه سخن درآور تا خبر دهد كه كي أو را كشته است . پس ناگاه برخاست صحيح وسالم وگفت : اى پيغمبر خدا ! اين دو پسر عمّ من حسد بردند بر من براي دختر عمّ من ، مرا كشتند وبعد از كشتن در محلّهء اين جماعت انداختند تا ديهء مرا از ايشان بگيرند . پس موسى عليه السّلام آن دو نفر را كشت . در أول مرتبه كه جزء گاو را بر ميت زدند ، زنده نشد ، بني إسرائيل گفتند : اى پيغمبر خدا ! چه شد آن وعدهاى كه با ما كردى ! حق تعالى وحى فرستاد بسوى موسى كه : در وعدهء من خلف نمىباشد امّا تا پوست اين گاو را پر از اشرفى نكنند وبه صاحبش ندهند اين مرده زنده نخواهد شد . پس أموال خود را جمع كردند وحق تعالى پوست گاو را گشاده گردانيد تا آنكه از مقدار پنج هزار دينار پر شد ، چون زر را تسليم آن جوان كردند وآن عضو را بر ميت زدند زنده شد ، پس بعضي از بني إسرائيل گفتند : نمىدانيم كدام عجيبتر است ، زنده كردن خدا اين مرده را وبه سخن آوردن أو ، يا غنى كردن خدا اين جوان را به اين مال فراوان ؟ !